روزهاي من به روايتي ديگر

خرید بک لینک
کاش مثه روزگار ما هم با هر بهار نو میشدیمکاش همه زمستونا رفتنی بودکاش دنیای آدمها واقعا بهار داشت...پ ن:دعا کنیم برای بهار...برای بهاری شدن حالمون...دعا کنیم برای پایان همه زمستانها...پ ن۲: عیدتون پیشاپیش مبارکخوش به حال غنچه های نیمه باز_فریدون مشیریبوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخههای شسته، بارانخورده پاکآسمانِ آبی و ابر سپیدبرگهای سبز بیدعطر نرگس، رقص بادنغمۀ شوق پرستوهای شادخلوتِ گرم کبوترهای مستنرمنرمک میرسد اینک بهارخوش بهحالِ روزگارخوش بهحالِ چشمهها و دشتهاخوش بهحالِ دانهها و سبزههاخوش بهحالِ غنچههای نیمهبازخوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به نازخوش بهحالِ جام ل روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: خوش,حال,روزگار, نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

دوستش دارم...نم نم بارون،نسیم خنک و بوی تازگی...بوی زندگی...بوی آغاز.من عاشق این روزهام...من عاشق این ماهم.حتی اگه روز اولش تمام برنامه ریزیهام به هم بریزه و مجبور بشم از مسافرت برگردم و تمام روز رو توی بهشت زهرا بگذرونم تا عزیزی رو به دست سرد خاک بسپرم. حتی با وجود آلرژی آزار دهنده شیدا و رژیم خیلی سخت خودم که گاهی نگه داشتنش واقعا سخت میشه...این روزها خیلی قشنگن. میدونم که موندنی نیستن.من عاشق فروردینم. عاشق شروع زندگی. عاشق محو شدن همه غصه ها تو زیبایی ناب طبیعت...خدایا من خوشبختم. من ازت ممنونم که خوشبختی رو حتی به گذرا بودن یه نفس حس میکنم. ازت ممنونم که توی شیرین زبونیای پارسا و خنده ه روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: فروردین, نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

به طرز عجیبی دلم هوای این شعر مهدی اخوان ثالث رو داره...هوا سرد است و برف آهسته باردز ابری ساکت و خاکستری رنگزمین را بارش مثقال ، مثقالفرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگسرود کلبه ی بیروزن شبسرود برف و باران است امشبولی از زوزه های باد پیداستکه شب مهمان توفان است امشبدوان بر پرده های برفها ، بادروان بر بالهای باد ، باراندرون کلبه ی بی روزن شبشب توفانی سرد زمستانآواز سگهازمین سرد است و برف آلوده وترهواتاریک و توفان خشمناک استکشد - مانند گرگان - باد ، زوزهولی ما نیکبختان را چه باک است ؟کنار مطبخ ارباب ، آنجابر آن خاک اره های نرم خفتنچه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاهعزیزم گفتم و جانم شنفتنوز آن ته مانده ها روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: آزادیمآزاد, نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

سخته...خیلی سخته...مادر بودن...فاجعه است...نمیدونم چرا قبلش فکر نمیکردم مسئول دو تا آدم بودن اینقدر میتونه سخت و نفسگیر باشه...سی سالگی...بحران نیست برام...اصلا سن و سال بحران نیست برام...این روزها کلا یه جوریه که آرزو دارم زودتر چهل ساله بشم...آرزو دارم ببینم بعد این سختی واقعا آسونی وجود داره؟صبرم یحتمل داره ته میکشه...خدا...منو میشناسی؟ باور کن دیگه کشش ندارم...یه ذره امتحانتو آسونتر کن...به ولله خسته ام...در همه احوال شکرت...میتونست خیلی خیلی بدتر باشه...به خیر بگذره فقط...پ ن:میدونم اصلا حرفام مفهوم نیست...الان خودمم نمیفهمم خودم روپ ن۲: فقط و فقط و فقط یه چیز تو کل این دنیا اهمیت دا روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: مادری,سختترین,شغل,دنیا, نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

هر وقت به اولین دندون پارسا فکر میکنم لبخند میزنم. یادمه داشت با لیوان اب میخورد که صدای برخورد یه چیز سفت به لیوان رو شنیدیم. اون موقع بود که تازه فهمیدم دندون دار شده.شیدا اما همه چیزش با استرسه. یعنی الان که به عقب نگاه میکنم همیشه نگران بودم. هیچ وقت لذت نبردم. شاید فقط ده روز اول خوشحالی بدون استرس داشتم. این هفته دختر چشمام رو در اورد.گریه و بی قراری. شل شدن شکم و برگشت بلغم... منم ترسیدم. دروغ نیست که بگم هر بار که پوشکش رو باز میکردم سر تا پام غرق عرق سرد میشد و ضربان قلبم تا هزار میرفت. پیشم خودم فکر میکردم به چی حساسیت داده. یعنی چی شده... دو روز پیش دستم توی دهنش بود که دیدم اولی روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: دندون,اول,نهدو,دندون,اول, نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

شهریور پارسال تو یکی از پی نوشتها پرسیدم که سال بعد کجا خواهم بود؟راضیم؟خوشبختم؟اصلا هستم؟!ده ماه گذشته...ده ماه سخت...ده ماه عجیب...هر روز منتظر معجزه ای بودم که رخ نداد...هر روز دلهره و نگرانی...درد و غم...البته واقعا شکر...هرچیزی یاد نگرفته باشم اینو خوب فهمیدم که حتی ته چاه هم باید شکرگذار باشی...چون بدون شک احتمال ریزش دیواره های چاه وجود داره...یه جا خوندم بدبخترین آدما کسیه که در عین بدبختی روزی طعم خوشبختی رو چشیده باشه...نمیخوام بگم بدبختم که نیستم...نمیخوام بگم ته مشکلاتم که اصلا نیستم...فقط میخوام بگم که برای دنیای همیشه بی دغدغه من این روزا زیادی توی چشمن...میخوام بگم برای منی که روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: سوالی,نباید,میپرسیدم, نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

مرخصی زایمان رو به اتمامه. رییسم اولتیماتوم داده که از مرخصی با حقوق یا بی حقوق خبری نیست. من فقط ۹ روز وقت دارم تا برگشت به سر کار،من واقعا نگرانم...پرستار بچه ها امروز اومد. من میترسم اتفاق بدی بیوفته که نیاز به موندنم تو خونه داشته باشه. من از گذر روزها میترسم نکنه آبستن حوادثی باشن که نباید رخ بده...میترسم... بعضی اوقات از ذهنم شگفت زده میشم. بدون یادداشت کردن میتونم دهها کارو به خاطر بسپرم و انجام بدم،یه جا خوندم که مادر شدن به ادم قابلیتهای جدید میده؛به حق همین طوره؛ من صدتا کار دارم توی هر روز. بعضی اوقات فقط به ثابت موندن توی یه نقطه نیاز دارم تا به خواب برم.جسمم خیلی خیلی خسته است.بو روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: روزهای,عجیب, نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

داشتم کامنتهای قدیمی رو میخوندم که به اسم روژین برخوردم؛با یادآوری شرایط جسمیش به وبلاگش سر زدم و درکمال تاسف باخبر شدم که ...روژین جان!میدونم که حرفهای دلم رو میشنوی...دلم میخواد بدونی که با وجود آشنایی دورادورمون دوستت داشتم؛رفتنت من رو تا ساعتها توی گنگی رها کرد...هر چند میدونم از درد رها شدی؛تو برای زندگی جنگیدی تو یه قهرمانی؛ تو تا آخر راه رو قهرمانانه طی کردی...کلمات قاصرن از ادای احترام به روح بزرگت...خدا به همسرت و پدر و مادرت صبر عنایت کنه...ما که از دور میشناختیمت اینقدر سخت با قضیه کنار اومدیم...وای به حال عزیزانت...در آرامش بخواب دکتر زیباروی خوش سیرت...در آرامش بخواب قهرمان شجاع روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: مهربانی,هایی,رنگ,خدا, نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

"> - - ">,, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs"> تاريخ : | | نویسنده : | درباره وب نويسندگان موضوعات وب حامیان وطن اسکینلینک دوستان آخرین مطالبپيوندهای روزانه آرشیو مطالبحامیان وطن اسکینبرچسبها وب امکانات وب روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: اولین,روز,کار, نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

خوابم میاد؛ در واقع تا بیهوشی فاصله ای ندارم اما باد میاد...باد شدید...نگرانم...نگران آهنهای کاملا جوش نداده ی خونه در حال ساخت ِهمسایه مادرم...اگه بریزن چی؟ چرا الان باید باد بیاد؟!

پ ن: اوضاع کار بد نیست...اوضاع بچه ها و پرستار تقریبا خوبه

پ ن۲: زندگی ادامه داره

پ ن۳: چه قدر ابعاد وجودی ادمها در برابر زندگی کوچیکه

پ ن۴: عدم چه شکلیه؟ درد داره؟

پ ن۵:زده به سرم؟!

پ ن۶: خدایا شکرت

روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: باد,های,محل, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:28

صفحه بندی